آرزوی من مـــاندن اوستــــ ... امـــا...........
اما خدایــــــا اگه آرزوی او رفتــــن من است ؛
آرزوی او را بـــرآورده کـــــــن !!
مــــــن دیگر آرزوییـــــــ
ندارم...
نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 21:4  توسط وحید
|
حذر از عشق...
نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 18:30  توسط وحید
|
دنیای ما ...

دنیای من کوچک بود کوچک تر از یک ذره خاک من نمی دانستم می توان عاشق شد می
توان عاشق ماند می توان عاشق مرد معنی عشق را تو به من آموختی و اکنون ز
چه از من دوری؟؟ نگاه نگاه هر دو ما بی قرار است بهار از دوری ما اشکبار
است دل من خون.دل تو خون.عزیزم غم من با غم تو سازگار است کودکی دلم برای
سادگی های کودکی ام تنگ شده.برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ اتفاق بدی
نبودم. برای شبهای زمستانی که وقتی سر بر بالش خیال می گذاشتم لحظه ای بعد
بی هیچ فکر و خیال مبهم خواب را مهمان چشمای بی گناهم می کردم و تا صبح
رویا های سپید و آبی می دیدم.دلم برای آرزوهای کودکی ام تنگ شده.برای
خواندن شعر ها و کتابهای یکی بود یکی نبود...تنگ شده.برای رها شدن در آغوش
خواستنی پدر و نوازشهای گرم مادر. دلم تنگ شده برای قاصدکی که می گفتند خبر
های خوب می آورد.دلم برای حس و حال ناب کودکی و آرزوهای بی ریاش تنگ
شده...
نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 19:47  توسط وحید
|
آغوشم ...
نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگ تر
فقط میدانم در آغوش منی ، بی آنکه باشی
و رفتی ، بی آنکه نباشی . . .
نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 18:51  توسط وحید
|
حس می کنم ...

حس می کنم تو رو ، تو هر شب خودم من عاشق همین ، احساس تو شدم
حس جهانمو ، وارونه می کنه آرامشت منو ، دیوونه می کنه
حس می کنم تو رو ، یه عمر تو خودم بازم به من بگو ، دیر عاشقت شدم
کُشتی غرورمو ، دیوونگی کنم بازم منو بکُش ، تا زندگی کنم
می میرم از جنون ، تا گریه می کنی با بغض هر شبت ، با من چه می کنی
چشم های خیس تو ، رو بغض من ببند من گریه می کنم ، حالا برای من بخند
من در کنار تو ، دریای خاطرم وا میکنی در و ، بی تو کجا برم
حس می کنم تو رو ، تو هر شب خودم من عاشق همین ، احساس تو شدم
حس جهانمو ، وارونه می کنه آرامشت منو ، دیوونه میکنه
نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 22:50  توسط وحید
|
پنجم شهریور ماه سال 88 بود با هزار امید و آرزو و شوق تصمیم گرفتم تکه کاغذی به مانند دفتر خاطراتی پر از اندوه و شادی ، رفاقت و صداقت ، عشق و نفرت و شوقی برای رسیدن به معشوقم میان هزاران هزار کاغذ های دیگر بنویسم، اما نه با قلم های رنگین برای نقاشی کردن تصویر ذهنم و نه با قطره های اشکم در روز های تلخ بارانی، بلکه با صفحه ای مقابل نور مانیتور که در تاریکی شب صدای تق تقش خشم و نفرت انسان را فرو می نشاند. امید داشتم که شاید معشوقم مانند دیگر رهگذران که برای لحظه ای صفحه ی خاطراتم را ورق می زنند نگاهی بر دل پاکم بیندازد تا شاید بداند شبی که او با غرور در رخت خواب خود آرمیده است، کسی نیز زیر پنجره خیس اتاقش نام معشوقش را فریاد می زند، فریادی که هیچکس جز خودش نمی شنود...
حال دو سال می گذرد اما در کنار امید های بی پایانم دوستانی را یافتم که گویا خدا در خلقت سیرتشان چند سالی را وقت گذاشته بود. راستی که آن ها به مانند فرشته هایی بودند که خدا برایم فرستاده بود. دست تک تک دوستانی را که از ابتدا با من بودند و حال نیز گاهی از روی محبت و مهربانی سرکی بر صفحه ی کهنه کتاب خاطراتشان می زنند می بوسم و برای آن ها آرزوی موفقیت و سر بلندی می کنم. شاید که در این ایام پر برکت سال، خدا دل عاشقان واقعی را به هم برساند و دل اندوهگین معشوقی را شاد کند...
به مناسبت همین روز تصمیم گرفتم آدرس دیگه ای واسه ورود به وبلاگ قرار بدم:
www.Eshgham.tk
نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت 17:25  توسط وحید
|